فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر:

چند روز پیش، طبق عادت تازه ام، برای پیاده روی به سمت پارک ساحلی رفته بودم. در مسیرم درختان هرس شده ای بود که تصمیم به متفاوت دیدنشان، ایده ی این مطلب را در ذهنم جوانه زد.

درختانی که تا چند روز پیش با سرسبزی و طراوتشان طنازی می کردند و چشم نواز این مسیر شده بودند،گویی اینک، با قیچی باغبان خلع سلاح شده اند و خبری از آن زیبایی خیره کننده شان نبود. در چهره شان ولی اثری از تسلیم دیده نمی شد!

هر چه بود آرامشی خوانده می شد از جنس پذیرش…

سمت دیگر مسیر را که نگاه کردم، اوضاع متفاوتی در جریان بود. درختانی که چند روز زودتر هرس شده بودند، بی اندیشه آنچه برسرشان گذشته، شروع کرده بودند به سبز شدن مجدد…

تلاششان ستودنی بود، همه ی شاخه ها یکدست شده بودند برای رشد، برای سبزی و از نو

تازه شدن!

همه تن یک صدا شده بودند برای آغازی دوباره.

برایشان هرس باغبان مجوزی بود برای رسیدن به شکوهی عظیم تر و رقصی با شکوه تر….

بی دلیل نیست که بعد از هر بار هرس کردن پر شاخ و برگ تر می شوند، چرا که انگار

هرس، هراس فانی بودن زندگی را بهشان یاد آور می شود….

در همان حوالی فکری از ذهنم گذشت، چقدر شباهت است بین انسان و درختِ هرس شده؟

زمانی که داس و تبر روزگار به جانمان می افتد، چقد می توانیم تسلیم نشویم و از

 نوسبز بشویم؟ اصلا می توانیم یا تسلیم برایمان اولین گزینه است؟

اصلا اگر این درختانی که وقتی خودشان را پاگیر زمین دیدند، رشدشان را به سمت آسمان آغاز کردند برایمان حکایت گر همین زندگی باشند چه؟!

زندگی بزرگان را که ورق بزنیم کم نیستن انسان هایی که فارغ از دغدغه مندی برای طول زندگی، عرض آن را وسعت داده اند، انسان هایی که نخواستن همچون نهالی بی جان سر به آسمان بر دارند و تلاششان براین بوده که شاخ و برگ زندگی را جان بدهند.

شاید جنس این مردمان از عمق زندگی درختان ریشه گرفته، که تن به هرس می دهند و بی ترس از قضاوت و از دست رفتن و عقب ماندن، به بدست آوردن های نو می اندیشند.

شاید زندگی همین باشد که اگر افتادن ها را دیدی، قند از نو برآمدن ها دلت را آب کند…

 

پ.ن:

سپاس و قدردانی از دوست خوبم فاطمه دوستی که با قلمشان جان تازه ای به این نوشته بخشیدند.