بالاخره دیروز، پس از پنج یا شش ماه خودم را دوباره در باشگاه دیدم.

شبیه به عاشقی شده بودم که پس از چند ماه دوباره عشق خودش را می بیند.

دوست داشتم دمبل ها را بغل کنم و میله های هالتر را ببوسم و از دل تنگی هایم برایشان بگویم.

بگویم که در این ماههای فراق در نبودنشان چه بر سر من و عضله هایم آمده است.

دوست داشتم ساعت ها روی پارالل بایستم و به میله بارفیکس زل بزنم.

نمی دانید ازینکه میتوانم دوباره تمرین کنم و با سرعت بدوم، بدون اینکه قلبم مانعم شود  چقدر خوشحالم.

نمی دانید ازینکه میتوانم دوباره شنای سوئدی بروم آن هم با تکرار بالا چقد ذوق زده شده ام.

شاید شکرگزاری های قبلیم بخاطر نعمت سلامتی، سوءتفاهم بود.

این بار از ته دلم و خالصانه تر می گویم خدایا شکرت.